سزاوار

دیدار
نویسنده : ن.م - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

بگذار با تو از لذت این تجربه مجازی اعتراف کنم و اینکه نمی دانستم چه ذوقی دارد ارتباط با کسانی که نمی بینی شان ، نمی شناسی شان ، اما از گرمای کلامشان حس می کنی ، غریبگانی آشنایند که سالها باتو زیسته اند ، نه مسافرانی در یک سفر ، که از پس پیاده شدن در ایستگاه ، فراموش می شوند .

نمی دانم ، دیده ای روشندلان نابینا را که با دستهایشان می بینند و جهان را از راه صدا لمس می کنند ، این گذرگاه ارتباطی چنین حسی برایم دارد : لغزش انگشتان بر صفحه کیبورد و سپس کلماتی که سیم ها به جای باد آنرا منتشر می کنند ، تا پژواک صدای خود را در خلاء ای پر احساس کنی و دریابی که تنها نیستی – شاید بگویی چرا در نوشته ام اینقدر بر حس تکیه می کنم ، باید بگویم اینرا از فروغ فرخزاد – پریشادخت شعر آدمیزادان لقبی که مهدی اخوان ثالث به وی داد ، زنی که تنها ، در آستانه فصلی سرد از حیات ایران ایستاد و چنان نوری بر تاریکی این جهان ، بالاخص زنان ما افکند که تا سالیان سال وامدار این پرتو افشانی باشند ، آموخته ام ، اگر دوست داشتید و فرصت شد بیشتر از او با شما سخن خواهم گفت که حس یک موضوع یا رخداد برایش مهمتر از خود آن امر بود به عنوان مثال می گوید :.. ..حس می کنم که وقت گذشته است ....که در اصل شاید وقت نگذشته باشد اما برای شاعر زمان به پایان رسیده است.

درپایان این حس نوشتن است که فرمان تقریر را در من صادر می کند تا در پرتو انوارش چهره خود را در آیینه شما بهتر ببینم پس در برابرش سر تعظیم فرود می آورم وتا دیدار بعد در این عصرسهراب زده بااین شعراوخدانگهدار می گویم :

صدا کن مرا .

صدای تو خوب است.

صدای توسبزینه آن گیاه عجیبی است

که درانتهای صمیمیت حزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادارک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

وتنهایی من شبیخون حجم تراپیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست ،

بیا زندگی رابدزدیم ، آنوقت

میان دو دیدارقسمت کنیم .

بیا باهم ازحالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم .....